تبليغاتX
»--------مجرم --»»

 

 

با یه لبخند تلخ مظلومانه جمله ای رو تکرار میکردم

 

 

(**من آماده ام که بشکنم **)

 

 

این جمله رو زمانی زمزمه میکردم که

 

 

یک حاله ی  نور  به دور در نقش بسته بود...

 

 

راه طولانی ای در پیش داشتم.تا دیدارـ زمان زیادی مونده بود

 

 

گریه نمیکردم اما صدای گریه ی خودم رو می شنیدم.

 

 

روز نبود ولی اون طرف در نور غلیظی بود.....

 

 

 صدای یا رحمان ملایمی به گوشم می رسید

 

 

میخواستم بلند شم اما سرم به یه چیزی

 

 

مثل سنگ میخورد و دوبار می افتادم..

 

 

می دیدم که افرادی از جلوی من عبور می کنند

 

 

هر چی داد میزدم هیچ فایده ای نداشت.....

 

 

کسی صدام و نمیشنید..

 

 

اون موقع بود که فهمیدم من اصلا"

 

 

وجود خارجی نداشتم و ندارم..

فعلا" 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط مجرم |


* JavaScript Codes