ده سال گذشت از من
ده سال گذشت از تو
اما نمیدانم چندسال گذشته
از دلهرهء متورم ، مجاور بوتهء رز
از دلان سینه و پژواک قدمهایی عجول
صدایی لرزان که نامت را می خواند از رو ، با حجّی مجزا
و
سایه انگشتانت که لبخند میدزدید
با نگاهی که بلغور دروغ هم میزد
و خداحافظ
چند سال گذشته از من ؟
چند سال گذشته از تو ؟
و چند سال از شوریدهء هیدروکربنهایی که آنیون تعارف هم می کردند ؟
زمین چند سیصد و شصت به دنبال سرنوشت دوید ؟

ثانیه های من چه عادت غریبی به خاطره شدن دارند
در ایندکس کدام ابستراکت روزگار مرور کنم
برگه سوالاتم را ؟
چه تقارن عجیبی
و ترسی که هیچگاه با نَفَس نگاهت نشکست
چند سال از من گذشت ؟
چند سال تا من باقیست ؟
چند سال ؟



