روزگاری سرد است وخاموش....
در پی این جاده ها
نسیمی می وزد سوزناک....
آتشی شعله ور ساختم
که گرم کند تنهایی ام را...
از قضا...
بر در بسته ی بختم
مهره ی ماری آویختم...
هرکه از راه می رسید
می نواخت گیار غم را....
ولیکن نیازم این نبود...
پ.ن: تو را نیاز من بود...
آخر کسی نفهمید
این درد آشکار مرا...




