باز دلم گرفت و نوشتن رو بهونه کردم..
باز من شدم مجرم و زندگی شد جرم من...
چشامو می بندم و شروع می کنم به حزیون سرایی...
یه سری افکار تلخ رو میبینم که ذهنم رو احاطه کردن!
-آدما چه زود بزرگ میشن ....
و چه زود از یاد رفتیم!! جه زود...؟
حالا حالا ها جاده ها هم تمومی ندارن و
این خط ممتد کوتاه بیا نیست..!
زندگی در این سرزمین خشک چه معنی ای داره؟؟
دل هارو مثه بادبادک سپردیم به باد و هر کی میاد...
نگاه به زندگی از این زاویه چه حس بدی داره..!
و اینجاست که آدما کم میارن و رازشون رو به
یه طناب و صندلی سرد می گن...




